لحظه هاي ناب كودكي

اینجا از بودن ها و تجربه های مادرانه مینویسم ماهر لحظه درحال بازی هستیم

عضو جدید خانواده

۲۷ روزه که خانوادمون چهارنفری شده و برای تک تک لحظه هاش خداوند و شاکرم. تصمیم دارم گه‌گاهی برای دخترم بنویسم بلکه یادگاری بمونه براش و تجربه ای برای آینده اش دختر عزیزم با اومدنت دیگه یکسری کارها جز روتین های زندگی ما شده : مثلا بغل کردن به هر دلیلی و بهانه ای شمارو و بغل میکنم ( داداش آرتین باشه یک دست تورو بغل میکنم و دست دیگه داداشی و ️)و میبوسمت و بوت میکنم ،برات شعر میخونم و ریتم صدام و موقع خوندن شعر عوض میکنم. جایی خونده بودم هرچی نوزاد و بیشتر بغل کنیم، نوازش کنیم و محبت مان را به اون ابراز کنیم، وقتی بزرگ می شود، بیشتر احساس امنیت و استقلال می کند و اعتماد بنفس بیشتری پیدا میکند. همینطور که تو بغلمی خیلی آرو...
9 آذر 1396

تولد سه سالگي

سلام اومدم ديدم دوماه ميشه چيزي ننوشتم و تلاشم و ميكنم كه يكم بيشتر بيام و از احوالاتمون بگم ممنون از دوستاي خوبم براي تبريكاتون و پسر كوچولوي ماهم سه ساله شد اين روزهاي گرم تابستون و پسر كوچولوي كنجكاو كه هر ثانيه من و با كاراش و حرفاش شگفت زده ميكنه منو به اين فكر ميبره كه بزرگ شدنهاي ثانيه اي اش و از دست ندم و تك تك لحظه هارو با هم حس كنيم و بچشيم گاهي اوقات عجيب دلم براش تنگ ميشه بزرگ شده خيلي زيااااد استقلالش منو كشته واقعا كمتر كاري ميشه كه از من يا پدرش بخواد انجام بديم و انتخاب اولش تو خيلي زمينه ها خودشه و بعد ديگران از اين بابت خدارو شاكرم تايم زيادي و كتاب ميخونه(عكس هاش.نگاه ميكنه و داستان ميگه)حافظ...
17 تير 1394

پسرم مرد شدي

همه لحظات بودن تو رو حتی از اولین روزی که حس کردم اومدی هیچ وقت فراموش نمی کنم خدایا من از شکر این نعمتی که به من دادی عاجزم اینقدر این لحظه ها رو دوست داشتم و بهشون وابسته بودم كه برام خيلي سخت بود (واقعاً سخت )كه بتونم كنار بيام با خودم كه شروع كنم براي از شير گرفتنت و هر باری که یادم می اومد که دیگه دو ساله شدی غمگين ميشدم و دست و دلم به گرفتن شیر از تو نميرفت می نویسم تا بعدها بدونی و بخونی که چقدر شیر مادر رو دوست داشتی و من  چطوری اون رو از تو گرفتم.   خيلي تحقيق كردم و به اين نتيجه رسيدم كه از شير گرفتن شما رو به صورت كاملاً تدريجي انجام بدم تا كمترين تاثير و روت بذاره و همين شد كه از چهار ماه قبل او...
30 شهريور 1393

پسرم دوساله شد هورااااااااااااا

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ستاره رو سر...
18 خرداد 1393

23ماهگي

سلام گل مامان  . 23 ماه از زميني شدنت گذشته و من خدارو شكر ميكنم كه هر روز، اين 23 ماه و با تمام وجودم حس كردم. شما خيلي خيلي شيرين زبون شدي و بعضي وقتها يه كارهايي ميكني كه  از دستت اينطوريم قبل ترها صبح كه از خواب پاميشدي ميگفتي ماما صبح صو(صبح بخير صبحانه بخوريم.)الآن ميگي ماما سآم بازي(يعني بدون هيچ حرفي بريم بازي)البته ميدوني كه مامان تا صبحانه ات رو نخوري بازي نميكنه باهات و همين باعث ميشه كه براي خوردن وعده مهم صبحانه خودت بري سمت آشپزخونه  (معمولاً نون و پنير و گردو ميخوري -با هم گردو ميشكنيم و شما رنده كردن گردو و ياد گرفتي روزهايي كه سر حال باشي هم يه لقمه چند طبقه باهم درست ميكنيم شامل ( نون...
4 خرداد 1393

آرتین و کارهای جدید

چند روز پیش(27/فروردین) آرتین داشت برای خودش تو خونه راه میرفت و طبق معمول زیر لب اسم افراد خانواده رو میآورد و میشمرد و ... دیدم شروع کرد روی انگشت های پاهاش راه رفتن اولش نگران شدم که نکنه پاهاش درد میکنن که اینطوری راه میره اما دیدم نخیر این مدل جدید راه رفتن پسر ماست که هر ازچندگاهی روی انگشتهای پاهاش راه بره و وقتی متوجه شد که دارم نگاهش میکنم گفت ماما و روی انگشتاش راه رفت و منم کلی ذوق کردم و تشویقش کردم(قبل تر ها وقتی 18ماهش بود شکمشو تا اونجا که میتونست میداد جلو راه میرفت .طوری اینکارو میکرد که هر کی تو اون حالت میدیدتش ناخودآگاه از این حرکتش خندش میگرفت حالا روی انگشتای پاهاش راه میره تعجب نمیکنم چند وقت دیگه روی دستهاش را...
30 فروردين 1393

22ماهگي

سلام عزیز مامان ماهگیت مبارک. " انشالله همیشه سلامت باشی گل من "         این روزهامون پر شده از حس استقلال طلبی شما .همش تو خونه راه میری میگی آتین آتین.یعنی کارهارو آرتین انجام بده. میخوام خونه رو گردگیری کنم .جاروبرقي بكشم.چيزي و جابجا كنم.میگی آتین.آتین از پله ها به تنهایی بالا و پایین میری و وقتي از پله ميري بالا ميگي اَ يي(يا علي) اگر بخوام کمکت کنم میگی آتین آتین( دیگه بدون اینکه دستتو بگیری به دیوار پله هارو بالا میری ولی هنوز برای پایین اومدن نرده هارو میگیری.برام جالب بود که یک هفته تمام تلاش کردی تا تونستی یاد بگیری پله هارو بدون گرفتن دستت بری بالا وقتی به پله آخر رسید...
23 فروردين 1393

21ماهگی

عزیزم در کنار تو همه خوبیها را میابم و در نگاه عاشقانه ات تازه میشوم. مهربان من، باز به تو میگویم که دوستت دارم و نگاهم را به نگاهت میدوزم و به پاکی چشمانت قسم میخورم که تا ابد با تو میمانم تا بدانی صادقانه و پاک دوستت دارم  سلام گل خوشبوی مامان   ۲۱  ماهگیت مبارک عشق من(البته با تاخیر) پسر شیرینم،عزیز دلم دیگه تا ۲ سالگیت چیزی نمونده و یواش یواش باید واسه تولدت برنامه ریزی کنیم. یادش بخیر پارسال این موقعها. چقدر عمر زود میگذره... هر چی بزرگتر میشی وابستگست به من کمتر میشه... فعلا که هر چی با خودم کلنجار میرم نمیتونم راضی بشم از شیر بگیرمت. هنوز دو سه ماهی وقت دارم. از شیر گرفتن شما بزرگترین کابوس این...
24 اسفند 1392

آرتین در این روزها

روزهایت شاد شاد آسمانت بی غبار،سهم چشمانت بهار،قلبت از هر غصه دور،بزم عشقت پر سرور،بخت وتقدیرت قشنگ،عمر شیرینت بلند، سرنوشتت تابناک،جسم وروحت پاک پاک    عزیز دلم من فدای اون صحبت کردنت بشم. در کشوی وسایلتو باز میکنی و اگر چیزی مد نظرت باشه و اون تو نباشه و یا زمانی که باباافشین جای چیزی و ازمن میپرسه تا من بیام جواب بدم  شما  پشت سر هم میگی نیست ! نیست ! از اینکه شعر جدید برات بخونم خیلی خوشحال میشی و بادقت گوش میدی و بعضی از قسمت های شعر هارو یاد گرفتی: شعر توپولویم توپولو میگم:توپولویم......... آرتین: توپو صورتم مثل ......... آرتین: هو قدوبالام کوتاهه،چشم و ابروم......... آرتین :...
25 بهمن 1392