لحظه هاي ناب كودكي

خاطرات آرتین و رهام

سه شنبه رفته بودیم خونه ی مامانی و تو راه بر طبق عادت همیشه داشتی کنجکاوی میکردی و منم دیدم اگه نبرمت ،شما میخوای تا فردا راه رفتن و طول بدی گفتم آرتین نمیآی بریم خونه مامانی رهام جون اونجاست و همین یک کلمه کافی بود که آقا پسری به سمت خونه مامانی و البته رهام جون شروع به دویدن کنه  رهام جون داشت برای خودش بازی میکرد که شما خواستی بری پیشش بشینی گوگولی مامان کلی سر و صدا می کردی و خوشحالی تو با جیغ هایی که می کشیدی نشون می دادی و رهام جون یکم ترسیده بود . فدات شم،اینجا داشتی رهام و بوس میکردی اینجا عروسک رهام و اوردی دم دهنش تا باهاش بازی کنه،عزیزم فدای مهربونیت بشم من حالا نوبت رهام جون...
21 مهر 1392

خاطرات آرتین و رهام

پسر عزیزم،از اونجا که شما خیلی رهام جونو دوست داری و تقریباًهفته ای دوبار میبینیش تصمیم گرفتم یکم از خاطرات شما بگم برات تا یادگاری بمونه اوایل که رهام بدنیا اومده بود بهش دست نمیزدی و فقط میرفتی کنارش و نگاهش میکردی و کم کم با بزرگ شدن رهام شجاعت شما هم بیشتر شد و از روی کنجکاوی میرفتی سمتش و دست و پاهاش و میگرفتی و یکم فشار میدادی و بعضی وقت ها هم اگه ازت غافل میشدیم میرفتی سمتش تا گازش بگیری خدارو شکر تا به حال موفق نشدی جدیداً هم انقدر عشقت بهش زیاد شده که وقتی میبینیش گل از گلت میشکفه و شروع میکنی به آقا رهام میخندی و با صدای بلند ابراز احساست میکنی حدود دوماه پیش بود یه روز من رهام و بغل کرده بودم (خدارو شکر روی این موضو...
21 مهر 1392
1