آرتینآرتین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره
آناهیدآناهید، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

لحظه هاي ناب كودكي

سفر شمال

 نزدیک خونه بابایی یه رودخونه بود و شمارو بردیم تماشا... فدای تو بشم که تکیه گاه شدی برای رهام که نیفته شروع کردی سنگ هارو انداختن تو آب و وقتی سنگ میافتاد تو آب و صدای دوب میداد خوشت میآمد ...
28 مهر 1392

سفر شمال

مامانی سلام ،تو تعطیلات عید قربان به همراه بابا افشین رفتیم شمال و خیلی خیلی خوش گذروندیم. خداروشکر تعداد بچه های همسنت تو فامیل نسبتاً زیاده شما هر سری که میریم شمال حسابی با دوستات بازی میکنی. جدیداً اخم کردن و یاد گرفتی و زمانی که چیزی و دوست نداریبا اخم و خیلی جدی نگاه میکنی ،من عاشق اون نگاهتم... اینجا میخواستی بری بالا و من در حال عکس گرفتن از شما بودم و برگشتی اینطوری نگام کردی و گفتی ابین (منو مام صدا میزنی ولی در بعضی مواقع من تغیر کاربری میدم و اسمم میشه اَبین-به بابا افشین میگی افین و به من میگی ابین )که بیا بریم بالا بقیه عکس ها در ادامه مطلب... رفتیم تو تراس و شما داری میری بالای تخ...
28 مهر 1392

شعرهای ما....

اتل متل حسنی تو خواب راه می رفت داشت دوباره به خونه ماه می رفت پیاده بود او ؟ نه بابا سواره سوار چی ؟  قایق ابر پاره تند و سریع به خونه ماه رسید ستاره شد صورت ماه رو بوسید حسنی حالا تو باغ آسمونه دلش می خواد کنار ماه بمونه حسنی ما یه بره داشت بره شو خیلی دوست میداشت بره ی چاق و توپولی ، زبر و زرنگ و توقولی دس کوچولو ، پا کوچولو ، پشم تنش کرک هلو خودش سفید ، سمش سیاه ، سرو کاکلش رنگ حنا بچه های این ور ده ، اون ور ده ، پایین ده ، بالای ده همگی باهاش دوس بودن صبح که میشد از خونه در می اومدن دور و برش جمع می شدن ، پشماشو شونه می زدن به گردنش النگ دولنگ ، گل...
24 مهر 1392

لغت نامه آرتین

  سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات                                                               اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات   شب که مياد يواش يواش با چشمک ستاره هاش                      &...
23 مهر 1392

خاطرات آرتین و رهام

سه شنبه رفته بودیم خونه ی مامانی و تو راه بر طبق عادت همیشه داشتی کنجکاوی میکردی و منم دیدم اگه نبرمت ،شما میخوای تا فردا راه رفتن و طول بدی گفتم آرتین نمیآی بریم خونه مامانی رهام جون اونجاست و همین یک کلمه کافی بود که آقا پسری به سمت خونه مامانی و البته رهام جون شروع به دویدن کنه  رهام جون داشت برای خودش بازی میکرد که شما خواستی بری پیشش بشینی گوگولی مامان کلی سر و صدا می کردی و خوشحالی تو با جیغ هایی که می کشیدی نشون می دادی و رهام جون یکم ترسیده بود . فدات شم،اینجا داشتی رهام و بوس میکردی اینجا عروسک رهام و اوردی دم دهنش تا باهاش بازی کنه،عزیزم فدای مهربونیت بشم من حالا نوبت رهام جون...
21 مهر 1392

شیرین کاریها

سلام پسر باهوشم. عزیز مامان یکم از شیرین کاریهات تو خیابون برات بگم : وقتی با هم دوتایی میریم بیرون  کنترل کردن شما یکم برام سخت شده گاهی وقتها سرتونو میندازی پایین و میری داخل یه مغازه ای و آدم هارو نگاه میکنی و بعد که حس کنجکاویت برطرف شد باهاشون بای بای میکنی و میآی بیرون اغلب اوقات یه مسیر 10 دقیقه ای و با این حس کنجکاویت ما نیم ساعت طی میکنیم مامان فدای شیرین زبونیات بشه،اگه شب بریم بیرون و ماه هم تو آسمون باشه ،شما دیگه زمین و جلوی پاتو نگاه نمیکنی و همینطوری به ماه اشاره میکنی و میگی،ماااا ماااا(چند شب پیش با عمه تو ماشین بودیم و ماه هم تو آسمون و شما هی میگفتی عمه ماااا عمه مااا و به آسمون اشاره میکردی) پسر ور...
21 مهر 1392