خاطرات آرتین و رهام
پسر عزیزم،از اونجا که شما خیلی رهام جونو دوست داری و تقریباًهفته ای دوبار میبینیش تصمیم گرفتم یکم از خاطرات شما بگم برات تا یادگاری بمونه اوایل که رهام بدنیا اومده بود بهش دست نمیزدی و فقط میرفتی کنارش و نگاهش میکردی و کم کم با بزرگ شدن رهام شجاعت شما هم بیشتر شد و از روی کنجکاوی میرفتی سمتش و دست و پاهاش و میگرفتی و یکم فشار میدادی و بعضی وقت ها هم اگه ازت غافل میشدیم میرفتی سمتش تا گازش بگیری خدارو شکر تا به حال موفق نشدی جدیداً هم انقدر عشقت بهش زیاد شده که وقتی میبینیش گل از گلت میشکفه و شروع میکنی به آقا رهام میخندی و با صدای بلند ابراز احساست میکنی حدود دوماه پیش بود یه روز من رهام و بغل کرده بودم (خدارو شکر روی این موضو...












