آرتینآرتین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
آناهیدآناهید، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

لحظه هاي ناب كودكي

بچه که بودیم...!

بچه که بودیم، چه دل‌های بزرگی داشتیم، اکنون که بزرگیم، چه دلتنگیم! - کاش دل‌هامون به بزرگی بچگی بود. - کاش برای حرف‌زدن، نیازی به صحبت‌کردن نداشتیم و فقط «نگاه» کافی بود. - بچه که بودیم تو جمع گریه می‌کردیم، بزرگ که شدیم، تو خلوت. - بچه که بودیم راحت دل‌مون نمی‌شکست، بزرگ که شدیم، خیلی آسون دل‌مون می‌شکنه. - بچه که بودیم همه‌رو ۱۰تا دوست داشتیم، بزرگ که شدیم، بعضی‌هارو هیچی، بعضی‌هارو کم و بعضی‌ها‌رو بی‌نهایت دوست‌داریم. - بچه که بودیم قضاوت نمی‌کردیم و همه یکسان‌بودن، بزرگ که شدیم، قضاوت...
20 شهريور 1392

15ماهگی

  سلام عشق مامان  ماهگیت مبارک باشه فندق کوچولوی من.نازنینم روز به روز هزار ماشالله داری خوردنی تر و خواستنی تر میشی.کلاً اینطوری بگم که دیگه چیزی نمونده من و بابا افشین شما رو بخوریم.به به به       آرتین در آخرین روز 15 ماهگی: پسر شیرینم شما داری اینجا با دندونات ته مسواک بابا افشین و میکنی(البته موفق هم شدی،مامان فدات شه که دندونات درد میکنه . با این کار یکم دردش کم میشه) از توانمندیهات بگم که: قدرتمند من،وسایل بزرگ تر از خودت و بلند میکنی(بالشتت و خودت میآری میدی بهم،یه عروسک خرس داری که دوبرابر قد شماست و اونم بلند میکنی،...) عاشق بالا و پایین رفتن از روی موانعی ومنم ب...
18 شهريور 1392

آرتین و کاردستی مامان

پسر قشنگم ،مامانی این روزها همش در حال ابتکار و هنر نمایی هستش اینم جدید ترین هنر مامان : بازی بازی تند تند بازی 6: سیرک انگشتی مخصوص  آرتین مامان برات با اینها نمایش انجام میده و داستان تعریف میکنه ...
18 شهريور 1392

آرتین و کاردستی مامان

سلام گلم مامان برات یه کاردستی درست کرد و کلی از اینکه تونست با اینکارش سرگرمت کنه خوشحاله. اولش با نشون دادن کاردستیم یه داستان از ماشین ها برات گفتم و همینطور که ماشین هارو جابجا میکردم شما کلی ذوق میکردی و بعد هم دادمش دست خودت و شما اول تمام ماشین ها رو( بجز اتوبوس مدرسه) از چوبش جدا کردی و با اتوبوس تو خونه راه میرفتی و تند و تند تکونش میدادی و رو میز میزدی و ... اینجا سعی میکنی بذاریش تو شیاری که واسه جاده بود مراحل ساخت کاردستی جاده در ادامه مطلب ...
17 شهريور 1392

آرتین و شمع

برق خونه برای مدت کوتاهی قطع شد و برای اولین بار برات شمع روشن کردم و شما همش میخواستی با انگشتات شعله شمع و بگیری فدات بشم من بهت میگفتیم آرتین شمع و فوت کن،شما فوت میکردی ولی فوتت اینقدر محکم نبود که شمع و خاموش کنه.   بابا افشین دست شما رو گرفت که نسوزی آخر سرم بابا افشین شمع و خاموش کرد ...
17 شهريور 1392

این روزها...

عزیزترینم ، لحظه هایم را به تو میسپارم  تا با دست های مهربانت آنرا به شادی در آوری و نگاهم را ادامه ی نگاهت میکنم تا که سرسبزی درخت امید را با هم نظاره گر باشیم. پسر دوست داشتنیم .هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و کارهایی که تا دیروز برایت سخت و یا غیر ممکن بود و انجام میدی و من از دیدن اینهمه تغیر و پیشرفت در پوست خودم نمیگنجم     از شیرین کاریهات بگم که : چند روز پیش طبق معمول رفتی سراغ میز تلفن و کشوی پایینی و در آوردی با این تفاوت که دیگه پات و نکردی داخل گودی کشو ایندفعه میخواستی بدون اینکه دستت و بگیری به جایی بری روش و از اونجا که جات یکم تنگ بود تمام سعیتو کردی تا از بین مبل و کامپیوتر  کشوی بیچا...
17 شهريور 1392

بازی بازی تند تند بازی! 4 و 5

سلام مامانی دوباره با دوتا بازی وبلاگت  آپ شد از اینکه این روزها اینقدر بازی های مختلف انجام میدیم هر دوتاییمون خیلی خیلی خوشحالیم ، امیدوارم بتونم هر روز یه بازی جدید با هم انجام بدیم وسایل مورد نیاز این بازی:یه پسر شیرین و یه مامان خواننده يکی از دست‌هاي آرتین گوگولی و توي دستم میگیرم. انگشت‌هاي دستش و يكي‌ يكي می خوابونم و شعر زير را با ريتم میخونم. در پايان، انگشت شست را روي چهار انگشت ديگر می خوابونم.میخوام با این بازی این مفهوم و برسونم که چهار فصل، در دلِ يك سال (انگشت شست) پنهان شده‌اند. اولي ‌گفت: من سه ماهم، بهارم        ...
16 شهريور 1392