آرتینآرتین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره
آناهیدآناهید، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

لحظه هاي ناب كودكي

دیاااااااااالگ های ما

نوگل کوچکم پسر من . نوشکفته ترین گل من . ای زیباترین موجود تمام هستی و وجود من روزگارم بدون تو معنایی ندارد   آرتین این روزها هم صحبت من شدی و با بودنت به زندگی من رنگ تازه ای دادی و تقریباً تمام  وسایلی که میخوایی و اسمشونو بهم میگی (بعضی وقتها هم فقط اول کلماتشونو میگی) و من از این شیرین زبونیات خیلی لذت میبرم بعضی از دیالگ هامونو که توخونه بین من و شما رد و بدل میشه رو برات مینویسم به یادگار: میگم آرتین ماست دوست داری ؟ میگی:بیی(بعضی وقتها هم بله مبگی و وقتی که حوصله نداشته باشی به یه ب گفتن رضایت میدی) میگم آرتین ماست و با چی میخوره؟ آرتین: نَ نا (نعنا)   ...
30 آذر 1392

آرتین در این روزها

پسرم اي روشني گسترده اي زيبايي محض اي آسمان بيكران مهرباني  بی واژه تو را دوست داريم   عزیزترنم دیگه مبل و میز و صندلی نمونده که ازشون بالا نرفته باشی.الته اونهایی که موندن هنوز کشفشون نکردی !! (صبح که از خواب پا میشی مسئولیت روشن کردن لامپ های خونه باشماست .بهت میگم آرتین چراغ هارو روشن میکنی؟میری سبدتو میاری میذاری زیر پات و چراغ هارو روشن میکنی) ماژیک تخته وایت برد و بر میداری و خط خطی میکنی میگی چش چش(یعنی داری چشم چشم دو ابرو میکشی)..(میدونم ماژیک برای شما خوب نیست و مواظبم که به دست یا بدنت نزنی) عاشق نشون دادن زور و بازوت به همه هستی و همیشه چیزهای بزرگتر از خودت و بلند می...
26 آذر 1392

کارگاه مادر و کودک

پسر گلم با بهتر شدن حال شما امروز شال و کلاه کردیم و رفتیم خانه کودک تا یکم با دوستهای همسنت بازی کنی. بعد از تعویض لباس و خداحافظی مختصر مفید با شما بدون دردسر رفتی داخل اتاق پیش مربی و در جواب سلام مربی یه چیزی تو مایه های سلام تحویل مربی دادی( س َ آآآآآآم )(داریم رو کلمه سلام و خداحافظی تو خونه کار میکنیم و وقتی میریم جایی باید با صدای بلند سلام کنیم و وقت خداحافظی هم بای بای میکنیم و آرتین برای همه بوووووس میفرسته)  اول از همه رفتی سراغ سرسره و خیلی سریع پله هاشو رفتی بالا  و دوست نداشتی مربیت دستت و بگیره و خدارو شکر خانم مربی به این حس استقلالت احترام گذاشت و خودت سر خوردی اومدی پایین.(یعنی این عشق بالا و پایین رفتن...
25 آذر 1392

آرتین یعنی زندگی

منو با خنده هات ببر تا ته دیوونه شدن                                                از ته دل داد میزنم خیلی عزیزی واسه من   خاله مائده یه مجلسی نذر داشت و با بهتر شدن شما ما هم شرکت کردیم(از صبح رفتیم و تا قبل از اینکه مهمونها بیان ما برگشتیم خونه) پانته آ جونم اونجا بود وکلی با هم بازی کردین .در ابتدای ورود پانته آ خانم هر چی میگرفت زود میرفتی از دستش میگرفتی و اون هم تفلکی هیچی نمیگفت و میرف...
25 آذر 1392

18 ماهگی

پسرم آسمانت را خواهیم ساخت چشمهای معصومت را میپرستیم باغِ دل پر مهرت را می پرورانیم ما به اندازه بی کرانگی آسمانها دوستت داریم. سلام خوشگل مامان.  ۱8 ماهگیت مبارک باشه.(البته لا تاخیر یک هفته ای اومدم)پسر نازم هر روز که میگذره ماشالله داری وروجکتر میشی . آخ که من قربون این وروجک بازیهات برم ،  روز به روز داری بزرگتر می شی و قد می کشی، قربون اون قد وبالات برم . یواش یواش یه چیزایی رو میگی، فدای اون حرف زدنت بشم.   دوست دارم ساعت ها تو آغوشم بگیرمت و بگم  تو مال منی.....مال منی به مناسبت 18ماهگیت یه جشن سه نفری گرفتیم و شما تا میونستی شمع بازی کر...
25 آذر 1392

عشق من...

اول دبستان که بودیم، بزرگترین مسئله زندگیمون جمع 8 و 9 بود. بزرگترین مسئله‌مون این بود که "البته" تشدید داره یا نه. بزرگترین مسئله‌مون "خانواده" بود که نمی‌دونستیم باید بنویسمش "خوانواده" یا نه... بزرگتر که شدیم وقتی پای جدول ضرب اومد وسط و یه عالمه تاریخ برای حفظ کردن خراب شد روی سرمون تازه فهمیدیم که چه مسائل کوچیکی اون همه برامون بزرگ بوده. بزرگتر که شدیم همون موقع که حرف کنکور تنمون رو می‌لرزوند باز هم فهمیدیم که چقدر قبلا همه چیز ساده و پیش پا افتاده بوده. چقدر همه چیز بی‌اهمیت بوده و ... حالا این روزها که سالها از زندگی‌مون گذشته، حالا این روزها که زندگی خوب فشارمون داده و مچاله‌مون کرد...
17 آذر 1392