آرتین در این روزها
سلام عزیزترینم.
روزها میگذره و شما بزرگ و بزرگتر میشی و هر روز یه چیز تازه تو رفتارات میبینم.بعضی وقتها میمونم آخه مگه میشه یه بچه تو این سن اینطوری رفتار کنه,اینقدر آقا باشه و البته خواستنی..
صبح از خواب پا میشی میگی ماما سَ آم صوب (سلام صبح بخیر) و یا سَ آم خوب(سلام خوبی)و بهت میگم سلام عزیزم صبح شما هم بخیر .چه حس قشنیه که آدم اینطوری روزش و شروع کنه.
در طول روز هم بارها میای و بغلم میکنی و بوسم میکنی و وقتی چیزی بهم میدی و یا از من میگیری در هر دو صورت میگی میسی(مرسی)
هر خوراکی که بخوای بخوری اول میگی مامان و من که برداشتم و خوردم شما هم میخوری
من فدای شما پسر شیرینم بشم.با اون دستهای کوچیکت تو کارهای خونه کمکم میکنی و من از بودن در کنارت لذت میبرم
وقتی دارم غذاهایی مثل کوکو درست میکنم برام تخم مرغ میشکونی،هم میزنی،با برس روغن میزنی به ماهیتابه یا وقتی دارم کیک درست میکنم آرد الک میکنی و شیر میریزی تو لیوان و برای سالاد کاهو هارو با اون انگشتای ریز و تپل ریز میکنی و ...
اینجا داری برام رشته های آش و خورد میکنی(واقعاً لذت بردی از اینکار)

یه کمک واقعی تو لباس پهن کردنی، اول کمک میکنی لباس هارو از تو ماشین در بیارم و سبدشونو با هم میاریم تو اتاق(عادت داری وقتی چیز سنگینی و بلند میکنی میگی اِه اِه ).وقتی هم دارم لباس هارو پهن میکنم چندتاشونو میذارم تا شما بذاری روی قسمت پایینیش که قدت میرسه(البته بعضی وقتها هم بازیت میگیره و میگی ماما خیس(لباس ها خیسن)و شروع میکنی با لباس های نمناک سرو صورتت و تمیز میکنی)
با این رخت آویز بازی زیاد میکنی از یک طرفش میری بالا و از طرف دیگش میای پایین(البته فقط وقتی میرسی به قسمت نوک رخت آویز دستت و میگیرم که بتونی پات از یک طرف بیاری طرف دیگه)
اینجا هم یکی از چوب لباسها رو آوردم دادم دستش گفتم آویزون کن و داری سعی میکنی اینکارو بکنی و بالاخره تونستی

کمک برای پرده در آوردن(صندلی میاری میری بالاش و از پنجره بیرون و نگاه میکنی و اگر کبوتر باشه میگی ماما جیک و اگر نباشه میگی نیس)

پسر وروجکم،با وجود شما روزی چند دفعه آشپزخونه این شکلی میشه البته میدونم هر روز این حس کنجکاویته که باعث میشه که محتوبات کمد و خالی کنی.اینم دوره ای داره و بعد از یه مدت از سرت می افته و هر دفعه با کمک هم جمعشون میکنیم .

البته یک بار برای اینکه کمد و باز نکنی صندلی گذاشتم و روشم یه کیسه برنج شما با خونسردی اومدی کیسه برنج 5-6 کیلویی و از یک طرفش کشیدی انداختیش زمین و صندلی و کشیدی عقب و رفتی در و باز کردی و بعد که کل کمد و خالی کردی.
یک روز دیگه صندلی و گذاشتی کنار سینک و رفتی بالاش و به من گفتی ماما دَس(دستامو بشورم) و یه نیم ساعتی با اسکاج سینک و دستهاتو شستی و بعد که حسابی بازی کردی به خواسته خودت دستهاتو آب کشیدم و رفتیم سراغ بازیهامون .کم کم میخوام ظرف شستن و یادت بدم
جدیداً عشق دست شستنی و هر کی بخواد بره دستشویی شما پشت سرش راه میافتی و میگی دس (که دستاتو بشوری)
میری دستت و میذاری به پنجره اتاق میگی سد(سرد)و میگم سرده میگی نه خو(خنکه)
پ.ن: یادم نمیاد از کی تو انجام کارهای خونه از آرتین کمک میگرفتم حتی سفره هم با کمک اون پهن میشه و جمع میشه. وقتی آرتین بهم کمک میکنه عشق میکنم و لذت میبرم شاید بعضی وقتها یکم برای تمیز کردن آشپزخونه کارهام بیشتر بشه اما همین مشارکت های کوچک میتونه تاثیر بسیار در استقلال فردی ، عزت نفس و احترام به خود در اون بزاره
پ.ن:مامان کیان عزیز.ممنون که منو قابل دونستی برای همفکری ،برام آدرس وبلاگتو و یا ایمیلتو بذار کلی ایده برات دارم عزیزم.



آرتین در این روزها
