آرتینآرتین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره
آناهیدآناهید، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

لحظه هاي ناب كودكي

عکس..

 بعداز ظهر که میشه توخونه بند نمیشی و هی میری دم در و به در میزنی که ببرمت بیرون منم میبرمت تو حیاط تا بازی کنی باباجون شمارو روی دیوار گذاشته و شما در جواب آرتین نور کو؟این کارو کردی.... من فدات بشم مامان شما عاشق توپی شما این نقاشی و خیلی دوست داری و هر وقت میریم خونه مامانی میری در اتاق دایی و مامانی و مجبور میکنی این نقاشیو به شما بده   آخرین روز12 ماهگی: عاااااااشقنمممممممممممم  بخدا یه دونه اییییییییییی ...
19 خرداد 1392

جشن تولد آرتین1

مامانی من و بابا افشین تصمیم گرفتیم واسه امسالت یه تولد کوچولوی خانوادگی بگیریم و بنابر این همه عزیزانمان رو تو این جشن دعوت کردیم. گوگولی مامان شما دقیقا موقع شام خوابت برد و من مجبور شدم برای بریدن کیک و باز کردن کادوها بیدارت کنم(ببیخشید مامانی)وقتی بیدارت کردم و آوردمت پیش مهمونا همش منو بغل کرده بودی و سرت رو شونم بود(آخه خوابت میاومد)ولی وقتی کلاه تولد و بهت دادم یه لبخند بزرگ زدی و خواب از سرت پرید. حضور آرسام پسر عموی عزیزت جشن و پر از شادی و نشاط کرده بود و امیدوارم بهش خوش گذشته باشه.رهام کوچولو هم حضور داشت ولی از اونجا که تازه از سفر اومده بود زیاد سرحال نبود و همین موضوع باعث شد نتونیم یه عکس دونفره ازتون بگیریم . ...
18 خرداد 1392

تولدت مبارک.....

کودکم: خواستم مهربانی را یادت دهم، تا این دنیای سرد ویخ زده را آنچنان  گرم کنی که گلهای شادی همه جا برویند؛ اما توخود مهربان بودی وبه من دوباره آموختیَش. وقتی که زانوی غم بغل گرفتم و چهره ی تو نا آرام شد... وقتی که سردرگریبان بردم و تو با دستهای کوچکت نوازشم کردی ... وقتی که ازدرد آه کشیدم وسراسیمه به سویم شتافتی و تا لبخند را برلبانم ندیدی،  مهرت را دریغ نکردی. حال اگر روزی از من خواستی که مهربانی را برایت نقاشی کنم...   زیباترینم: صورت تو را خواهم کشید. تو که به من آموختی مهربانی آموختنی نیست،  ذاتی است، الهی است. فقط باید فراموشش نکرد. ...
18 خرداد 1392

تولد 1 سالگی

  امشب چه نازدانه گلی در چمن رسید، گوئی بساط عیش مداوم به من رسید،  نور ستاره ای در شب تولدش   انگار که فرشته ای از ازل رسید   امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه هدیه ای برای روز تولد تو نمی دونم می تونم حس الانمو برات توصیف کنم یا نه.  یه حس عجیبی دارم همش میترسم نباشم و بالندگیتو نبینم. لحظاتی با تو دارم که دلم نمی خواد با هیچ کس تقسیمش کنم ، دلم می خواد این ...
18 خرداد 1392

یه سرگرمی

سلام مامانی یکی از دوستام منو به این بازی دعوت کرده حالا با هم بریم به پرسش ها و پاسخ ها در ادامه مطلب بزرگترین ترس از زندیگیت؟ نبودن عزیزانم   اگر 24 ساعت نامرئی میشدی چی کار میکردی؟  میرفتم توی قلب آدما ببینم چقدر تو دلشون جا دارم اگر غول چراغ جادو توانایی براورده کردن یک آرزو بین 5 الی 12 حرف رو داشته باشه آن ارزو چیست؟ موفقیت و سلامتی عزیزانم   از میان اسب سگ پلنگ گربه و عقاب کدام یک را دوست داری؟ پلنگ   کارتون مورد علاقه کودکیت؟ بد آموزی داره ولی من عاشق کارتون بودم و همه کارتونها رو میدیدم( به زور از کنار تلویزون بلندم میکردن) ...
17 خرداد 1392

دندون 9 پسری

امروز دیدم دندونی که اذیتت میکرد و کلی لثت و زخم کرده بود (دندون آسیاب اول سمت چپ بالا) در اومده و من نفهمیدم آخه گوگولی دهنت و باز نمیکنی که مامان بتونه دندونای نازتو ببینه و هر شب برای تمیز کردن دنونات کلی برنامه داریم ،بابا افشین با شما بازی میکنه و حواست و پرت میکنه تا شما بزاری دندونات و تمیز کنه  (دستش درد نکنه) شماهم بعضی وقتا دستشو گاز میگیری.بیچاره بابا افشین ... دندون جدیدت مبارک باشه گلم.   ...
12 خرداد 1392

سفرنامه مشهد3

روز آخر: تو لابی هتل:   برای ناهار رفتیم پدیده شاندیز(چیز خاصی نداشت به نظرم معمولی بود و فقط اسم در کرد بود) اینم عکساش اولش با هم خوب بودین بعد یک مرتبه: اینجا هم پانته آ میخواست کیف و بگیره تو هم میخواستی انگشت بکنی تو چشمش پسرم شیشلیک میخوره تو فرودگاه به دلیلش خستگی زیاد خیلی بد اخلاق شده بودی و همش جیغ میکشیدی ولی خوشبختانه وقتی سوار هواپیما شدیم زود خوابیدی و با نشستن هواپیما شما هم بیدار شدی... مامان فدای آب خوردنت بشه بازم آب می خواستی و منو با اخم نگاه میکردی اینم آسمون تهران پ.ن ممنونیم از بابا افشین به خاطر این سفر خوب بابایی خیل...
8 خرداد 1392

سفرنامه مشهد2

روز دوم: لابی هتل کنار آکواریم شما خیلی از ماهی های آکواریم خوشت می اومد با کلی ذوق و شوق با نگاهت دنبالشون میکردی صبح روز شنبه به همراه دوستای عزیزمون رفتیم موزه نادری و شما کل موزه رو گذاشته بودی سرت هر چی میدیدی میخواستی ،آنقدر جیغ کشیدی که بابا افشین مجبور شد ببردت بیرون بعد از موزه نادری یه سر رفتیم بازار نزدیک حرم یکم خرید کردیم و برای نماز ظهر رفتیم حرم و بعد از نماز برگشتیم هتل... تو لابی هتل منتظر پانته آ و مامانش بودیم که بریم بیرون که شما بدلیل خستگی اینطوری شدی: شما تو ماشین خوابیدی و تمام مدت خواب بودی: کنار مزار شاعر بزرگ فردوسی بازم خوابی با خیال راحت خوابیدیا: ...
8 خرداد 1392

سفرنامه مشهد1

سلام عزیزم، روز پنج شنبه 2 خرداد (12 رجب) ساعت 2:15 دقیقه به سمت مشهد رهسپار شدیم.از اونجا که صبح زود بیدار شده بودی وتمام مدت تو خونه آتیش میسوزوندی و وروجک بازی میکردی خیلی خیلی خسته بودی تمام مسیر و شیر خوردی وخوابیدی. وقتی بیدار شدی با کلی تعجب همه جا رو نگاه میکردی و تازه می خواستی به کشف کردن اطرافت بپردازی که هواپیما نشست و مجبور شدیم پیاده شیم. اینجا تازه از خواب بیدار شدی بعد از چند دقیقه بعد از رسیدن به هتل و کمی استراحت برای نماز مغرب رفتیم حرم آقا امام رضا حرم خیلی شلوغ بود (آخه شب میلاد امام علی بود و به همین دلیل تو حرم جشن گرفته بودن) هر بچه ای رو که میدیدی می خواستی از سرو کولش بری بالا و به همین...
8 خرداد 1392